خون آمد
- کودک: [گریه کنان به دندان پزشک] اووووم، درد داره آقای دکتر
- دندان پزشک: [با خونسردی] طبیعیه دارم یکی از دندوناتو میکشم. یه خورده تحمل کنی الآن تموم میشه.
- کودک: آااای. این خونه؟ آقای دکتر داره خون میآد از دندونم. داره خون میآااد.
- دندان پزشک: [کمی چشم و چارش را حالت میدهد و با نگاهی عاقل اندر سفیه به کودک] خوب پس میخواستی خون نیاد؟ ببین لثهی آدمیزاد یه جور گوشته که دندون توی اون گوشت فرو رفته. تو اگه یه چیزیو از گوشت بکنی خون نمیآد؟ مثلا گوش یکیو بگیری بکّنی انتظار داری خون نیاد؟ خوب خون میآد دیگه. بستنی بخور زودتر خوب میشه.
کودک با چشمان خیس فقط تایید میکرد و دیگر چیزی نمیگفت… انگار آن منطق مجبورش میکرد به حماقت خودش بخندد. خندید. سالها گذشت. کودک بزرگ شد. چند روز پیش به جای دندان قلبش را کشید. چقدر خون آمد…
